قطعه‌ی خداحافظی

نیمه های شب بود
روح سرگردان پا به اتاق تاریکی گذاشت
سایه‌اش روی بدن نیمه عریان دخترک پهن شد
دخترک لبخند داشت
پنجره باز بود
باد زلفش را بازی می‌داد
چشمان دخترک می‌خندید
داشت خواب دریا می‌دید

باید می‌رفت
اما چیزی آنسوی تمام لحظات و روزهای حقیقی پایش را به این اتاق زنجیر کرده بود
انگار همه چیز دیوار بود
دیواری غیر قابل عبور
موسیقی آرام باد شبیه لالایی بود

روح سرگردان کنار دخترک نشست
برایش لالایی خواند

دستانش روی صورت دخترک لغزید
چشمانش خیس بود
دخترک خواب دریا می‌دید

نمی‌توانست بماند
به زودی شعله های خورشید اتاق را روشن می‌کرد
باید می‌رفت
باید این اتاق را با تمام خاطراتش فراموش می‌کرد
باید می‌رفت…..

پشت پلک‌های دخترک را بوسید
و آرام در گوشش نجوا کرد
“خداحافظ”

دخترک بیدار شد
شاد و سبک‌بال
دیشب خواب دریا دیده بود
پنجره را بست
سازش را برداشت
باید قطعه ای را تمرین می‌کرد

قطعه‌ی “خداحافظی”

Fati
دهم مهرماه ۱۳۹۵

تقدیرِ بارانی

سهم دلتنگی من
قطره اشکیست
که در پشت قدم های تو آرام چکید

نه کلامی
نه نگاهی
آسمان ابری و باران نم‌نم می‌بارید
در نگاهم غم هجران تو و چشمانت
در نگاه تو اما نمی دانستم چیست

کسی آرام قدم برمی داشت
و صدای باران می آمد
سهم دلتنگی من باران بود
و کسی آرام آرام قدم برمی داشت

دور می شد از من
از من و شعر من و چشمانم
از من و آغوشم
سهم دلتنگی من دوری بود
و نگاهی که قدم هایش را می نگریست

زجه هایم به خدا هم نرسید
کسی از جنس صداقت
کسی از جنس نگاهم
کسی از جنس محبت
دور می شد از من
از نگاه من و از شعر من
آرام قدم برمی داشت

سهم دلتنگی من، یاد چشمانش بود
سهم دلتنگی من، باران بود
سهم دلتنگی من، رفتن اوست
و نگاه باران، که به پندار دلم می خندید
سهم دلتنگی من قطره باران ها بود
که مرا در تنش رفتن او گم می کرد

محو می شد در باران کم کم
و نگاهش شاید تا ابد در دل من خواهد ماند

سهم دلتنگی من
قطره های اشکی است
که پس از رفتن او
گونه هایم را شست

برای تو

وقت بازی با کلمات نیست
به همین سادگی می‌گویم
به شعر من خوش آمدی

سر اومد زمستون

رویای بی‌پایان من
یعنی حضور گرم تو

بودنت
لمس دستانت
یعنی آرامش فصل بهار

گرمی آغوشت
یعنی باورِ فراموشیِ زمستان

امسال اما، هفت سین را با یاد تو
بر میز کوچک خانه ام اینگونه چیده‌ام

سربرگ خاطراتمان
سیمای لبخند تو بر قاب دلم
ساقی چشمانت که جام وجودم را لبریز می‌کند
سرو خرامان قامتت
سنگینی حجم دوریت
سیل اشکانم در پس قدم‌های تو
و سردی تمام روزهایی که بی تو نامی از بهار نداشت…

کاش اینجا بودی

Fati

بهارم باش

تو نمی‌دانستی
بر ما چه گذشت
در این زمستان تاریک

من می‌دانستم
گفته بودم
میترسم این زمستان به دیدنم نیایی

زمستان تمام می‌شود
بهار می‌آید
یک بسته پستی
پایان تمام آن روزها بود

چه‌قدر از بسته‌های پستی بیزارم
چه قدر از آدمها می ترسم

زمستان می‌رود
شعرم را فراموش می کنم
پیراهن آبی گلدار می‌پوشم
بسته پستی را آرام باز می کنم

سلام
بخاطر تمام آن روزها مرا ببخش

می‌خندم
می‌بخشم
تمام می شود
بهار می‌آید
همه چیز تمام می شود

و تو آغاز می شوی

قضاوت

- همه‌ی اینها اتفاق افتاد و من خیلی غمگینم
+ شاید یه دلیل واسه خودش داشته

– هیچ دلیلی از نظر من قابل قبول نیست
+ چرا این همه دوست داری آدم‌ها رو قضاوت کنی، فقط فکر کن، شاید … شاید یه دلیلی وجود داشته

– قضاوت نکردم
+ چرا، وقتی بدون شنیدن دلیل‌هایی که آدمها دارن درباره‌ی اونا حکم صادر می‌کنی یعنی قضاوت، همه چیز اونجوری نیست که تو می‌بینی

– نمی دونم
+ مردم رو قضاوت نکن، یاد بگیر، تمرین کن

– سخته
+ می‌دونم ولی منم دارم تمرین می‌کنم

مادربزرگ مهربان

برای خرید رفته بودم
پلیور زیبا و زنانه‌ای چشمم را گرفت
قیمتش را پرسیدم
مناسب بود
به همراهم گفتم این را برای مادربزرگ می‌خواهم

چند ثانیه ای نگاهم کرد
پلیور را پس دادم
اشک در چشمانم حلقه زد

هنوز باورم نمی‌شود
سه هفته است که دیگر مادربزرگِ مهربان نیست…

خداحافظ آقای پاشایی

مرتضی پاشایی هفته پیش درگذشت
من درباره‌ی سبک و صدای آقای پاشایی، خاطرات آدم ها با آثار ایشان، شناختشان نسبت به این خواننده، حضورشان در مراسم تشییع و ترحیم هیچ نظری ندارم

فقط می دانم یکی از همین آهنگ‌هایشان را با تمام وجود لمس کردم
برایم اتفاق افتاد
و شاید این اتفاق برای خیلی‌ها افتاده باشد

روحش شاد
یادش گرامی

پ.ن: من هنوز هم آهنگ “یکی هست” مرتضی پاشایی را خیلی دوست دارم

چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند

یک شب تابستانی
کسی زنگ در خانه‌ات را می‌زند
می‌آید روبرویت می‌نشیند
یک ساعت حرف می‌زند
حتی پلک هم نمی‌زند
بی وقفه حرف می‌زند
هر چه لازم است بدانی را می گوید

وقتی می‌رود انگار از جنگ هفتاد و دو ملت برگشته‌ای
مبهوت
گیج و یخ‌کرده
نگاهت می‌ماند روی کاناپه‌ای که نشسته بود

موقع رفتن حتی خداحافظی هم نکرده
لیوان آب هنوز روی میز است

قدرت پذیرفتن حقیقت را نداری
اما حقیقت دارد