امروز

حرف‌ها دارم
با تو
با چشمان خنیاگرت
اما
کسی اینجا نیست تا بشنود
من در وصف چشمانت درمانده ام

چه روز سختی است
از صبح که بیدار شده ام
آرزو دارم صدایت کنم
در همین خانه‌ی کوچک
تا آرام بگویی “جانِ دلم”
چه بی تابم برای صدایت

حرف ها دارم و تو نیستی تا بشنوی مرا
تنها مانده ام
در احساسی که شبیه هیچ چیز نیست
انگار هیچ وقت وجود نداشته
یک حس تازه‌ی غمناک
و من در وصف تمام این روزها و این احساس درمانده ام

یک ، دو ، سه …….
انگشتانم برای شمارش روزهای رفته و مانده کم می آید
تو خیلی وقت است رفته ای
اما….
آه
آه که این روزها دارد در حسرت اما و اگرها می گذرد
و من مسخ به پنجره ها زل می زنم
تا شاید باد نشانی از تو بیاورد

تو رفته ای
اینجا خالی است از لذت حضورت
اینجا خالی است از عطر آغوش تو
و شاید دیگر هیچ “اما” و “اگر”ی کاربرد نداشته باشد

Fati

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>