غم دل ببر ز یاد

یک روز از خدا می پرسی چرا باید این اتفاق بیفتد؟
اصلا چرا باید این آدم را سر راه من قرار دهی؟

سال ها می گذرد
فراموش می کنی از خدا چه سوالی پرسیده بودی
آدم ها کمرنگ می شود

دوباره می آید
روزی که درگیر تمام اتفاقات بد زندگی هستی
حرف می زند
آرامت می کند
به تو یاد می دهد در آن شرایط درست فکر کنی

خاطره تعریف نمی کند
از گذشته هیچ نمی گوید
فقط به تو آرامش می دهد

حالا دیگر سوالی نیست
انگار چندین سال پیش آمده بود تا درد امروزت را آرام کند
آمده بود تا بگوید دوستی در دایره کوچک رابطه ای خاص خلاصه نمی شود
و می شود هنوز هم دوست بود
دوست ماند
و دوست داشت

و همان شب است که به خدا می گویی
متشکرم به خاطر آدم هایی که نقششان در زندگیم تغییر می کند
متشکرم بخاطر بهترین دوستی که حرفهایش، از راه دور هم حالم را خوب می کند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>