قاصدک

قاصدک از که خبر آوردی؟
رنگ امید از این بی خبری پاک شده است
تو بگو از چه خبر آوردی؟

قاصدک
این خبر از کیست که می نالی تو
مست در دامن شب ، بی خود و حیرانی تو

قاصدک
فصل اقاقی ها رفت
چند روزی است که چشمم به در و سایه شب خشک شده است
بگشا راز لبت ، دیر شده است

قاصدک
مست دو چشمش بودم
روزگاری همه امیدم بود
ناگهان باد خزانی آمد
هستی از دیده ی شادم بربود

بعد از آن هیچ نمی دانم من
که دو چشمش به کدامین سو رفت
تو بگو قاصدک همدم من
تو بگو عشق چرا پر زد و رفت

قاصدک منتظرم
حرفی زن
بگو از او که دلم پرپر شد
بگو آن راز درونت ، بگشا
بگشا داغ دلم از سر شد

ناگهان قاصدک پر شر و شور
ناله سر داد که او رفت و دگر اینجا نیست
در سرش فکر تو و فردا نیست

دل او در طلب عشق دگر بی تاب است
و شبش مهتاب است

.
.
.
قاصدک خنده دلگیری کرد
و به سوی دگری بال گشود

“Fati”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>