قطعه‌ی خداحافظی

نیمه های شب بود
روح سرگردان پا به اتاق تاریکی گذاشت
سایه‌اش روی بدن نیمه عریان دخترک پهن شد
دخترک لبخند داشت
پنجره باز بود
باد زلفش را بازی می‌داد
چشمان دخترک می‌خندید
داشت خواب دریا می‌دید

باید می‌رفت
اما چیزی آنسوی تمام لحظات و روزهای حقیقی پایش را به این اتاق زنجیر کرده بود
انگار همه چیز دیوار بود
دیواری غیر قابل عبور
موسیقی آرام باد شبیه لالایی بود

روح سرگردان کنار دخترک نشست
برایش لالایی خواند

دستانش روی صورت دخترک لغزید
چشمانش خیس بود
دخترک خواب دریا می‌دید

نمی‌توانست بماند
به زودی شعله های خورشید اتاق را روشن می‌کرد
باید می‌رفت
باید این اتاق را با تمام خاطراتش فراموش می‌کرد
باید می‌رفت…..

پشت پلک‌های دخترک را بوسید
و آرام در گوشش نجوا کرد
“خداحافظ”

دخترک بیدار شد
شاد و سبک‌بال
دیشب خواب دریا دیده بود
پنجره را بست
سازش را برداشت
باید قطعه ای را تمرین می‌کرد

قطعه‌ی “خداحافظی”

Fati
دهم مهرماه ۱۳۹۵

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>