چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند

یک شب تابستانی
کسی زنگ در خانه‌ات را می‌زند
می‌آید روبرویت می‌نشیند
یک ساعت حرف می‌زند
حتی پلک هم نمی‌زند
بی وقفه حرف می‌زند
هر چه لازم است بدانی را می گوید

وقتی می‌رود انگار از جنگ هفتاد و دو ملت برگشته‌ای
مبهوت
گیج و یخ‌کرده
نگاهت می‌ماند روی کاناپه‌ای که نشسته بود

موقع رفتن حتی خداحافظی هم نکرده
لیوان آب هنوز روی میز است

قدرت پذیرفتن حقیقت را نداری
اما حقیقت دارد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>