بایگانی ماهیانه: ژوئن 2013

کلمه ها

کلمه ها معنای واقعی خود را از دست داده اند

تعهد
دوست داشتن
خیانت
بودن
ماندن
عشق
علاقه

انگار همه چیز به نظر شخصی آدم ها بستگی دارد

این روزها….

هفته ی گذشته بیش از ۲۰ پست نوشتم
روزنوشته هایم
گاهی روزی ۳-۴ پست
ولی همه را به زباله دان انتقال دادم

بهتر است ننویسم
سکوت کنم
حرف نزنم

این روزها باید بگذرد
بی صدا
با سکوت
آرام و کشنده

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

جاده

تعطیلات تمام شد
امروز برمیگردم

حس جاده
برایم قابل توصیف نیست
نمی دانم چرا مدتی است از جاده می ترسم
انگار پیامد بدی برایم داشته باشد
انگار بعد از سفر اتفاق بدی می افتد
نمی دانم

می ترسم
جاده ، سفر
همه این ها ، حس بدی را به من القا می کنند

دلیلش را می دانم
هنوز هم خاطره آخرین بازگشتم از شیراز را فراموش نکرده ام….
کاش بعضی زخم ها زودتر خوب می شد
یا حداقل کم رنگ و کم رنگ تر می شد

می ترسم
مثل کودکی که می خواهند از مادرش جدایش کنند
می خواهند همه چیز را از من بگیرند انگار

خانه

آمده ام خانه
هیچ جای دنیا خانه آدم نمی شود
امن ترین و راحت ترین مکانی که ممکن است وجود داشته باشد
با آن آرامش خوب و خاص
پدر
مادر
خواهر

وقتی پشتت به حضورشان گرم باشد بهتر فکر می کنی
بهتر می اندیشی
وقتی مادر سعی می کند موهایت را نوازش کند و حرف هایت را بشنود
وقتی پدر از حضورت شاد و شادتر می شود

همه این ها یعنی تو خوشبختی
و خوشبختی یعنی آرامش
و آرامش هم یعنی درست تصمیم گرفتن
آن هم با مشورت و همفکری خانواده

کنارشان همه درد و غم هایم فراموش می شود
همه زخم ها کمرنگ می شود
خاصیت حضورشان است
مهربانی شان نمی گذارد هیچ جای خالی را احساس کنم

دوستشان دارم

شیشه و سنگ

وقتی تصمیم بگیری مانند شیشه باشی
یکی هم پیدا میشود که سنگ باشد
و غرور لعنتی ات را بشکند
خواسته یا ناخواسته بازی سنگ و شیشه آغاز می شود
احساست، غرورت، آرزوهایت ، همه و همه در یک حرکت ناگهانی می شکنند
آوار می شوند روی سرت
و
تمام

حالا بیا و ثابت کن که تنفر با خودخواهی فرق دارد
حس بدی است
ولی انگار گاهی دچارش می شوی
معلوم نیست از خودخواهی است یا از دیگرخواهی
اما بعضی حریم ها وقتی بشکند ، شکسته
پس می توانی بدون هیچ نگرانی احساس تنفر کنی
از کسی که تو را می شکند
حریم ها را می شکند
همه چیز را می شکند
و به خیال خودش بهترین کار را می کند

تنفر گاهی لازم است
با اینکه اصلا حس خوب و دوست داشتنی‌ای نیست
ولی به تو آرامش میدهد
تو و رفتار غیر منطقی ات را توجیه می کند
و آرام آرام به سنگ تبدیل می شوی
تا یاد بگیری شیشه ها شکستنی است
و تو توانایی شکستن آنها را داری

ته دلت چه خبره؟

میگه ببین دلت چی میگه

میگم نمی دونم ، ته دلم آشوبه
همه حس هام قاطی شدن
می ترسم
انگار از این به بعد همه چی یه ریسک بزرگه ، اونم دقیقا به ضرر من
حتی نمیدونم ریسک هست یا نیست
عقل و احساسم دارن با هم میجنگن
من هم این وسط گیر افتادم
نه میشه خیلی عقلانی تصمیم گرفت و نه میشه خیلی احساسی پیش رفت
آخرش دیوونه میشم
میدونم….

خانم بداخلاق

میگه به مدته عصبی هستی
پرخاشگر شدی
دلیلش رو هم می دونه
میگه بخاطر ورزش هست که اینجوری شدی
بخاطر رژیم

حوصله ندارم بهش جواب بدم

چرا آدم ها دوست دارن تو همیشه همون خانم خوب و خوش اخلاق باشی؟
چرا درک نمی کنن که این روزها تو خوب نیستی؟
به نظرم این یعنی توقع بیجا
البته شایدم حق داشته باشن….نمی دونم

با این حال بهش لبخند می زنم

صبح تو آینه به خودم می گم من یه آدم عصبی و پرخاشگر نیستم
میام سرکار
به همه لبخند می زنم
میگم
می خندم
ولی تا می رسم خونه غم میریزه توی دلم

کاش زودتر همه چیز تموم شه ……
کاش….
کاش….
کاش….

خاطره ها را نسوزان

خاطراتت، وبلاگت، دفتر شعرت، دفتر خاطراتت
هیچ کدام را بخاطر کسی حذف نکن
نسوزان
دور نریز
پاره نکن

یک روز ِ خیلی نزدیک، دلت برای تک تک آن لحظه ها تنگ می شود

یک روز بد

امروز روز بدی بود
هنوز هم روز بدی است

شاید بخاطر مشغله کاری و درسی، این هفته وقت نداشتم به خیلی چیزها فکر کنم
اما امروز وقتم آزاد بود
فکر کردم
به همه چیز
یک ایمیل نوشتم
چندین بار خواندمش
هر بار خواستم ارسالش کنم به مقصد پشیمان شدم

امروز روز بدی است
من احساسات متناقضی دارم

گاهی آرزو داری به یک نقطه برسی تا شاد و خوشحال شوی
وقتی می رسی
وقتی آنقدر زجر و ناراحتی را تحمل می کنی و می رسی
از خودت می پرسی من چرا باید اینجا باشم؟
مطمئنی که مسیرت را هم اشتباه نیامدی
ولی پشیمان می شوی از جایی که ایستاده ای….

اشک ها و لبخندها

داری لبخند می زنی
داری می خندی
خوشحالی

اما

یک خبر تمام خوشحالیت را به غم و دلهره تبدیل می کند