بایگانی ماهیانه: جولای 2013

تو

گفتم من از این تکرار بیزارم
گفتم من از این تکرار می ترسم

اما تو رفتی و تکرار شدی
اما تو رفتی و من هنوز از این تکرار می ترسم

قاصدک

قاصدک از که خبر آوردی؟
رنگ امید از این بی خبری پاک شده است
تو بگو از چه خبر آوردی؟

قاصدک
این خبر از کیست که می نالی تو
مست در دامن شب ، بی خود و حیرانی تو

قاصدک
فصل اقاقی ها رفت
چند روزی است که چشمم به در و سایه شب خشک شده است
بگشا راز لبت ، دیر شده است

قاصدک
مست دو چشمش بودم
روزگاری همه امیدم بود
ناگهان باد خزانی آمد
هستی از دیده ی شادم بربود

بعد از آن هیچ نمی دانم من
که دو چشمش به کدامین سو رفت
تو بگو قاصدک همدم من
تو بگو عشق چرا پر زد و رفت

قاصدک منتظرم
حرفی زن
بگو از او که دلم پرپر شد
بگو آن راز درونت ، بگشا
بگشا داغ دلم از سر شد

ناگهان قاصدک پر شر و شور
ناله سر داد که او رفت و دگر اینجا نیست
در سرش فکر تو و فردا نیست

دل او در طلب عشق دگر بی تاب است
و شبش مهتاب است

.
.
.
قاصدک خنده دلگیری کرد
و به سوی دگری بال گشود

“Fati”

هاله ای از امید

یه وقتایی لازمه همه فکرت رو متمرکز خودت کنی
خود فراموش شده ات
خود خسته ات
خود تنهات

باید همه چیز رو از نو بسازی
این بار نه بخاطر کسی
نه برای کسی
بخاطر خودت

چه قدر دلم برای خودم
همان خودِ فراموش شده ام
تنگ شده است

برای بابا دعا کنید

چه قدر بد است دور باشی از خانواده و بخواهند خبری به تو بدهند
چه قدر بد است ندانی چه اتفاقی افتاده
چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغ
باید هزار کیلومتر صبر کنی تا برسی به حقیقت

در تمام طول مسیر اشک ریختم
خدا…..
چه قدر صدایش کردم
چه قدر قسمش دادم به جان عزیزش که بابا مشکلی نداشته باشد
انگار در آسمان به خدا نزدیک تر بودم
تمام طول مسیر سر در سر فرنوش اشک ریختم و اشک ریخت

حالا دو روز از آن پنج شنبه کذایی می گذرد
بابا خیلی ضعیف شده
بیمارستان بستری است
باید جراحی شود
تمام وجودم می لرزد ولی به همه دلداری میدهم
میدانم چیزی نیست

این دو روز از تمام انرژی ام گذاشته ام تا مثل مادرم و فرنوش اشک نریزم
فقط می خندم و بابا را می خندانم
می گوید: “از آمدن شما دو تا جان تازه ای گرفته ام”
ولی دلم خون است
دلم یک گوشه دنج می خواهد که بنشینم و زار زار گریه کنم

نمی دانم چه کسی هستی که داری وبلاگ مرا می خوانی
فقط خواهش می کنم برای پدرم دعا کن
پدرم همه ی زندگی ماست
همه ی امید و آرزوهایمان