بایگانی ماهیانه: آگوست 2013

امروز

حرف‌ها دارم
با تو
با چشمان خنیاگرت
اما
کسی اینجا نیست تا بشنود
من در وصف چشمانت درمانده ام

چه روز سختی است
از صبح که بیدار شده ام
آرزو دارم صدایت کنم
در همین خانه‌ی کوچک
تا آرام بگویی “جانِ دلم”
چه بی تابم برای صدایت

حرف ها دارم و تو نیستی تا بشنوی مرا
تنها مانده ام
در احساسی که شبیه هیچ چیز نیست
انگار هیچ وقت وجود نداشته
یک حس تازه‌ی غمناک
و من در وصف تمام این روزها و این احساس درمانده ام

یک ، دو ، سه …….
انگشتانم برای شمارش روزهای رفته و مانده کم می آید
تو خیلی وقت است رفته ای
اما….
آه
آه که این روزها دارد در حسرت اما و اگرها می گذرد
و من مسخ به پنجره ها زل می زنم
تا شاید باد نشانی از تو بیاورد

تو رفته ای
اینجا خالی است از لذت حضورت
اینجا خالی است از عطر آغوش تو
و شاید دیگر هیچ “اما” و “اگر”ی کاربرد نداشته باشد

Fati

نانوشته ها

خواب دیشب را برایش تعریف می کنم
می گوید همه ی این ها برگرفته از افکار روزانه است

نمی دانم چگونه باید ثابت کنم که قصد من ، افکار روزانه ام، همه و همه گرد فراموشی می چرخد
حتی به آن روزها فکر هم نمی کنم

ولی
“او” شب ها ناخواسته به خوابم می آید
محکم مرا در آغوش می کشد
کنارم می ماند
می خندد
و تا صبح آرزوی دیدنش را، برایم برآورده می کند

صبح می شود
و من باز هم با “او”، در ذهنم می جنگم

راز دل

بعضی آهنگ ها با تو حرف می زنند
حتی وقتی چشمانت را می بندی
نمی دانی اولین بار کجا شنیده ای
فقط می دانی یک خاطره است

یک خاطره پررنگ
خاطره ای برای یک روز بارانی
یا شاید یک روز معمولی مثل همه روزها

آرامش بعد از طوفان

آدم ها وقتی دچار طوفان احساسات می شوند از کلمات متفاوت تری استفاده می کنند
نسبت به وقتی که طوفان فروکش می کند و دریای وجودشان آرام و آرامتر می شود

باید مواظب باشی تا در دریای طوفانی احساسشان غرق نشوی
چون وقتی آرام شدند همه چیز فراموش میشود
حتی غرق شدنِ یک آدم