بایگانی ماهیانه: اکتبر 2013

روزها می گذرد، تو می مانی

یک روز آمدی
و بعد از آن
هر روز
به خواب های ندیده ام
به حرف های نگفته ام
به کاغذهای ننوشته ام
سر زدی و ماندگار شدی

یک روز آمدی و دیگر هیچ وقت نتوانستی بروی
نقشت جاماند روی تک تک لحظه های حال و آینده
حالی که با تو نبود و آینده ای که قرار نبود نقشی در آن داشته باشی

یک روز آمدی
تقصیر من نبود
من فقط دلم می خواست کسی باشد و فقط باشد
و روزی که رفتی
دیگر دلم نمی خواست کسی باشد
می خواستم بمانی
تو باشی
و این نهایت آرزوهایم بود

یک روز آمدی
به شعرهای بی احساسم سر زدی
و من از کلمات پر شدم

یک روز آمدی
و من فقط به یاد دارم که یک روز آمدی

دیگر یادم نیست چه شد
کجا رفتی
چرا رفتی

من فقط می دانم
تو یک روز آمدی
من از تو لبریز شدم
رفتی
و من هنوز از تو لبریزم

کافه دریچه‌ی جدید

امروز افتتاحیه کافه دریچه بود

محیط و فضای جدید، غریبه بود
تغییری خاص بدون هیچ خاطره‌ای

باید مینوشتم
باید برای کافه جدید یک یادداشت میگذاشتم

نوشتم:

اینجا جدید است
بکرِ بکر برای خلق خاطرات دوست داشتنی
اینجا تازه است
برای آنکه روبرویم بنشینی
قهوه بنوشی
و من آرزو کنم کاش خدا زمان را نگه دارد
و من بتوانم یک دل سیر نگاهت کنم

اینجا جان می دهد برای خاطرات شیرین
و باز هم مثل همیشه
کاش اینجا بودی

میزم را انتخاب کردم
همان که پشت پیانو بود

راستی
همه چیز آماده است
من هنوز منتظرم
فقط
تو باید بیایی

تقدیر خاکستری

من و تو برای هم بودیم
اما تو رفتی و تقدیر را تغییر دادی

و خدا هم
انگشت به دهان مانده بود

خاطره یک روز بارانی

هیس ، آرام بمان
و دگر در شب هجران رخش اشک نریز
هیس ، آرام آرام
به دلت گو شود از نفرت عشقش لبریز

کسی اندوه دلت را نشناخت
و کسی بارش چشمان سیاه تو ندید
و صدایی که مرتب می گفت
عاشقم عاشقم اما نشنید

هیس ، آرام بمان
هرچه بوده است گذشته است دگر
کاش فریاد تو را می فهمید
و بدانست که عاشق شده ای بار دگر

آینه خیره به چشمانم بود
سعی می کرد که آرام کند جسم مرا
روحم اما تپش قلب مرا می فهمید
و تداعی می کرد نقش چشمان تو را

همه چیز از لب شیرین تو آغاز شد و
همه چیز از تن گرم من و آغوش تو بود
همه چیز از شب تاریکی بود
که نوای تو برای دل من نغمه سرود

دست های تو مرا می پیمود
دست های تو مرا می رقصاند
و من از بودن فردا ناگاه
برق چشمان سیاه تو مرا می خنداند

تا سحر مست کنارت ماندم
تا سحر نام تو را می خواندم
تا سحر نقش رخت را در دل
قاب می کردم و می چسباندم

دست من روی رخت می لغزید
دست من نقش تورا باور داشت
دلم اندوه غمی بود که کاش
کاش یک بار مرا عاشق خود می پنداشت

من کنار تو فراموش شدم
من کنار تو به یکباره شکفتم از نو
شب تاریک مرا رنگ زدی
باز فریاد زدم های ، نرو

شبی در گوش سیاهی گفتم
که من از عشق تو فارغ شده ام
لیک فریاد زدم آن شب باز
آی دنیا ، من عاشق شده ام

شب من بود آن شب
شب عاشق شدن و روییدن
شب یک زندگی تازه و نو
شب عطر بدن گرم تورا بوییدن

سحر آرام آرام آمد و رفت
صبح شد ، باران هم می بارید
در دلم غصه هجران تو باز
بی هوا مست شد و می نالید

صبح شد ، چشم گشودی از نو
و من آرام در گوش تو گفتم سلام
تو مرا بوسیدی ، خندیدی
و نفهمیدی باز حزن و اندوه کلام

موقع رفتن چشمان تو باز
ابر اندوه دلم می نالید
کسی انگار که دستانش را
به دل کوچک من می سایید

روی بیداد تنم می لغزد
رد دستان تو اما هر شب
باز هم قصه هجران آمد
و من و یاد تو و ناله و تب

آینه باز به من می خندد
شب دگر در دل من خواهد مرد
شب تداعی همان عشقی بود
کامد و روح مرا با خود برد

“Fati”
نهم دی ماه ۱۳۸۸