بایگانی ماهیانه: آگوست 2014

دیر شد، او هم رفت

یه روز به فرنوش گفتم اگه مردم این شعر رو بنویس روی سنگ قبرم
خندید و گفت: اووه این که خیلی زیاده، کلی باید سنگش بزرگ باشه، تازه کی میاد این همه وقت بذاره و این شعر رو بخونه آخه؟

نمی‌دونم چرا امشب احساس کردم باید یه جایی بنویسمش
باید یادآوری کنم شاید
نمی‌دونم

“آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا”

من امشب مست می میرم در این زندان تاریک و غبار آلود
من امشب مست می میرم میان حسرت اندک نگاهی

من امشب مست می میرم ، من امشب خواب می بینم
تو را در خواب می بینم
تو را کز صبح بیداری
نگاهت در نگاه من
و چشمانت مثال ابر باران خورده ای آرام می بارد
و من می بینمت ، می خوانمت این واپسین لحظات

من امشب خواب می بینم
تو را در خواب می بینم که می خندی
مرا در لذتی مدهوش خواهی کرد و من از هر چه می بینم به شادی می کنم فریاد
من امشب دستهایت را میان شعله های گرم احساسم به دست باد خواهم داد

من امشب خواب می بینم
که تو در گوشه ای آرام می خندی و من آرام می گریم
سرم را در میان بازوانت می فشاری
و من آرام می گیرم

من امشب خواب می بینم
که باران می زند بر کوچه باغ زندگیمان
من و تو مست در باران ، خرامان در نگاه باد ، می رقصیم و می خوانیم

من امشب خواب می بینم
که تو امشب به دستانم امید و آرزو آری
و چشمانم بشویی از غبار غم
و در قلبم محبت ها بیفشانی

ولی افسوس خوابم من

صدای صبح می آید
و من آرام می میرم
تو را در خواب می بینم
که بر گورم نشستی ، ناله سر دادی
صدایم می کنی برگرد

ولی افسوس خوابم من

“Fati”

پ.ن: حالا حالاها قصد رفتن ندارم، زندگی هنوز هم برام جذاب و لذت‌بخشه

دوراهی

حال این روزهای من این است
یا بِکُش
یا دانه ده
یا از قفس آزاد کن

استرس تمام نمی‌شود
هر کس به طریقی دل ما می‌شکند
بیگانه جدا، دوست جدا می‌شکند

بیگانه اگر می‌شکند حرفی نیست
من در عجبم دوست چرا می‌شکند

یاد شعر زیبای خانم آ.ع هم بخیر
از آشناست بغض غریبی که در من است

حرف آخر
دلم گرفته ای دوست…..