بایگانی ماهیانه: سپتامبر 2014

چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند

یک شب تابستانی
کسی زنگ در خانه‌ات را می‌زند
می‌آید روبرویت می‌نشیند
یک ساعت حرف می‌زند
حتی پلک هم نمی‌زند
بی وقفه حرف می‌زند
هر چه لازم است بدانی را می گوید

وقتی می‌رود انگار از جنگ هفتاد و دو ملت برگشته‌ای
مبهوت
گیج و یخ‌کرده
نگاهت می‌ماند روی کاناپه‌ای که نشسته بود

موقع رفتن حتی خداحافظی هم نکرده
لیوان آب هنوز روی میز است

قدرت پذیرفتن حقیقت را نداری
اما حقیقت دارد