بایگانی ماهیانه: مارس 2015

سر اومد زمستون

رویای بی‌پایان من
یعنی حضور گرم تو

بودنت
لمس دستانت
یعنی آرامش فصل بهار

گرمی آغوشت
یعنی باورِ فراموشیِ زمستان

امسال اما، هفت سین را با یاد تو
بر میز کوچک خانه ام اینگونه چیده‌ام

سربرگ خاطراتمان
سیمای لبخند تو بر قاب دلم
ساقی چشمانت که جام وجودم را لبریز می‌کند
سرو خرامان قامتت
سنگینی حجم دوریت
سیل اشکانم در پس قدم‌های تو
و سردی تمام روزهایی که بی تو نامی از بهار نداشت…

کاش اینجا بودی

Fati

بهارم باش

تو نمی‌دانستی
بر ما چه گذشت
در این زمستان تاریک

من می‌دانستم
گفته بودم
میترسم این زمستان به دیدنم نیایی

زمستان تمام می‌شود
بهار می‌آید
یک بسته پستی
پایان تمام آن روزها بود

چه‌قدر از بسته‌های پستی بیزارم
چه قدر از آدمها می ترسم

زمستان می‌رود
شعرم را فراموش می کنم
پیراهن آبی گلدار می‌پوشم
بسته پستی را آرام باز می کنم

سلام
بخاطر تمام آن روزها مرا ببخش

می‌خندم
می‌بخشم
تمام می شود
بهار می‌آید
همه چیز تمام می شود

و تو آغاز می شوی