دیر شد، او هم رفت

یه روز به فرنوش گفتم اگه مردم این شعر رو بنویس روی سنگ قبرم
خندید و گفت: اووه این که خیلی زیاده، کلی باید سنگش بزرگ باشه، تازه کی میاد این همه وقت بذاره و این شعر رو بخونه آخه؟

نمی‌دونم چرا امشب احساس کردم باید یه جایی بنویسمش
باید یادآوری کنم شاید
نمی‌دونم

“آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا”

من امشب مست می میرم در این زندان تاریک و غبار آلود
من امشب مست می میرم میان حسرت اندک نگاهی

من امشب مست می میرم ، من امشب خواب می بینم
تو را در خواب می بینم
تو را کز صبح بیداری
نگاهت در نگاه من
و چشمانت مثال ابر باران خورده ای آرام می بارد
و من می بینمت ، می خوانمت این واپسین لحظات

من امشب خواب می بینم
تو را در خواب می بینم که می خندی
مرا در لذتی مدهوش خواهی کرد و من از هر چه می بینم به شادی می کنم فریاد
من امشب دستهایت را میان شعله های گرم احساسم به دست باد خواهم داد

من امشب خواب می بینم
که تو در گوشه ای آرام می خندی و من آرام می گریم
سرم را در میان بازوانت می فشاری
و من آرام می گیرم

من امشب خواب می بینم
که باران می زند بر کوچه باغ زندگیمان
من و تو مست در باران ، خرامان در نگاه باد ، می رقصیم و می خوانیم

من امشب خواب می بینم
که تو امشب به دستانم امید و آرزو آری
و چشمانم بشویی از غبار غم
و در قلبم محبت ها بیفشانی

ولی افسوس خوابم من

صدای صبح می آید
و من آرام می میرم
تو را در خواب می بینم
که بر گورم نشستی ، ناله سر دادی
صدایم می کنی برگرد

ولی افسوس خوابم من

“Fati”

پ.ن: حالا حالاها قصد رفتن ندارم، زندگی هنوز هم برام جذاب و لذت‌بخشه

دوراهی

حال این روزهای من این است
یا بِکُش
یا دانه ده
یا از قفس آزاد کن

استرس تمام نمی‌شود
هر کس به طریقی دل ما می‌شکند
بیگانه جدا، دوست جدا می‌شکند

بیگانه اگر می‌شکند حرفی نیست
من در عجبم دوست چرا می‌شکند

یاد شعر زیبای خانم آ.ع هم بخیر
از آشناست بغض غریبی که در من است

حرف آخر
دلم گرفته ای دوست…..

کاش اینجا بودی

دلتنگی
یعنی
هیچ خاطره‌ای نیست
که لبخند را به لبانت بیاورد

دلتنگی
یعنی
هیچ احساسی نیست
که چشمانت را خیس اشک کند

دلتنگی یعنی
گذشته‌ای نیست
که دلتنگش باشی

دلتنگی یعنی
دلتنگ کسی باشی
که هست
اما نیست

دلتنگی‌ها

من با نــگاه تو آغـاز مـی شوم، بیا
مانند غنچه ‌ گلی باز می شوم ، بیا

من هر چه هست فـدای تو می کنم
امشب برای تو طناز می شوم ، بیا

بین من و تو سکوت است و مه ولـی
من با ســکوت تو آواز می شوم ، بیا

پایان ندارد آمدنت ، لحظه ی منی
مـن با نگاه تـو آغاز می شوم، بیا

“Fati”

مهمان ناخوانده

قاصدک ها را فوت کن
بسپارشان به دست نسیم
بگذار بیایند

خیلی وقت است دلم مهمان ناخوانده می خواهد

حسادت زنانه

اگر این ها حسادت های زنانه نیست پس چیست؟

بعد از یک هم‌آغوشی پنهانی
می آیی و می گویی سلام

نمی دانم کیست
باید زن خوشبختی باشد
دستانش را آرام می بوسی
و با خال کنار لبش هزار قصه می سازی
و او سرمست می خندد

بیا و بگو اگر این‌ها یک حسادت زنانه بیخود نیست پس چیست؟

بیا
بیا و بگو آن شب که دلتنگ شدی
عطر آغوش کسی مرا به یادت نینداخته بود
بیا، به تمام این روزها جواب بده

بیا، ببین این دلهره ها از کجا می آید
از عینک آفتابی دختری که تو در آن نمایان بودی؟
از سوال های بی‌دلیل دلم؟

نمی دانم

بیا
فقط بیا و بگو این‌ها همه یک حسادت زنانه و پوچ است

بیا و بگو هنوز عطر آغوش کسی را بعد از من لمس نکرده‌ای
بیا و بگو همه‌ی این ها یک کابوس است
از سر دوری است
از سر دلتنگی است

بیا و بگو همه این ها یک حسادت تلخ زنانه است

Fati
پنجم بهمن ۱۳۹۲

گویند بدوری بکن از یار صبوری
در مهر تفاوت نکند بعد مسافت
“سعدی”

پیتزای خانواده

می خواستم سفارش شام بدم که یه آقای مسن و خسته نزدیک شد و ازم خواست کمکش کنم
گفت خانمش پیتزا خیلی دوست داره ولی به دلیل بیماری هایی که داره از خوردن پیتزا منع شده
گفت خرج زندگی بالاست و پیتزا هم خیلی گرونه و مریضی هم بیشتر بهونه است وگرنه با سالی یه بار پیتزا خوردن که چربی کسی بالا نمیره
گفت امروز رو کامل مسافرکشی کرده تا بتونه یه پیتزا برای همسرش بخره

کمی درباره انواع پیتزاها واسش توضیح دادم و در آخر هم گفت یه پیتزا میخواد که گوشت داشته باشه

پیتزا آماده شده بود
آقاهه سرخوش و شاد بود
دوباره موقع رفتن اومد سر میزی که نشسته بودم
ازم تشکر کرد
گفت: کاش می شد خوشحالی زنم رو می دیدی، باز امشب می فهمه من چه قدر عاشقش هستم.

رفت
هنوز داشتم می دیدمش
یه پیکان خیلی قدیمی داشت
پیتزا رو گذاشت صندوق عقب
داشت می خندید و لبریز بود از شادی

پ ن: بهانه هامون واسه شاد کردن آدم ها و دیدن خوشحالیشون فرق داره ولی باور کنید وجود داره، گاهی یک سلام ساده و گاهی یک پیتزا با مشقت فراوون

نزدیک نشو

از بعضی آدم ها متنفرم
از بعضی آدم ها متنفرم
از بعضی آدم ها متنفرم

پ-ن: این یک حس آنی و شاید زودگذر است ، برای همین نه برای این آدم ها چیزی می نویسم و نه از لیست دوستانم حذفشان می کنم
کمی صبر می کنم
و به زودی درباره تمام این آدم ها ، تک تکشان تصمیم های مهمی خواهم گرفت
حتی شما دوست عزیز

روشن فکر نباش

بعضی وقت ها روشن فکر بودن کار دست آدم میدهد
کسی که رفته، رفته
کسی که خاص بوده در زندگیتان، عمرا به این زودی ها تبدیل به یک آدم عادی و دوست ساده شود
ادای روشن فکرها را در نیاورید
نیازی نیست روبرویش بنشینید و از یک دوستی ساده حرف بزنید
در حالی که دلتان برای لمس آغوشش پر میکشد و آرزو دارید یکبار دیگر “دوستت دارم” را از زبانش بشنوید
بگذارید تمام شود
برود

آدم از بازی خسته می شود
به بعضی از رابطه ها باید زمان داد تا شاید یک روز عادی شود
کسی که عاشقش هستید
دوستش دارید
هنوز هم دلتان با آمدنش می لرزد
هنوز هم با شنیدن صدایش، ضربان قلبتان بالا میرود
به هیچ عنوان یک دوست ساده نیست
زمان لازم دارید تا یک دوست ساده شود
یکی شود مثل همه ی آدم ها

به خودتان زمان دهید
به جای اینکه هی تکرار کنید: “فقط یک دوست خوب است”